خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۲۸۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آه کز زلفت اسیر بند زنّار آمدموز خطت در حلقهٔ سودا گرفتار آمدم
۲
می زنم از دست غم بر پای دیوار تو سروه که در عشق تو آخر سر به دیوار آمدم
۳
از سرشکم آب رویی بود امّا بر درتریخت آبِ روی من از بس که بسیار آمدم
۴
سالها در خدمت پیر مغان بردم به سرتا یکی از محرمان کوی خمّار آمدم
صفحهٔ ۱ از ۲