خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۳۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا می فشاند سوز دل خون از کباب خویشتنهرگز ندیدم اشک را دیگر بر آب خویشتن
۲
این داروگیر عارض و زلف تو هم خواهد گذشتدایم نمی ماند کسی بر آب و تاب خویشتن
۳
ناصح چه پرسی جرم من چون نیست در تو مرحمتسایل گر او باشد مرا گویم جواب خویشتن
۴
ای عیب جوی عاشقان بویی گرت هست از هنرفکر خطای ما مکن بهر صواب خویشتن
صفحهٔ ۱ از ۲