خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۱۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سنبل بوستان ز زلف تو سحرگه تاب داشتنرگس مسکین ز شرم چشم مستت خواب داشت
۲
گل چو لیلا برکشیده از رخ زیبا نقابابر همچون چشم مجنون در مزه سیلاب داشت
۳
عقل را سودای شاهی بود بر سر ناگهانکوس عشقت شهربند عقل در طبطاب داشت
۴
شیخ کو تا گیردش غافل که چشم مست تومست بود و شب همه شب تکیه بر محراب داشت
صفحهٔ ۱ از ۲