خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۳۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل سودازده را کار به سامان نرسدتا مرا دست به آن زلف پریشان نرسد
۲
دل من تنگ و غم هجر فراوان چه کنمگر بامداد من آن دیده گریان نرسد
۳
گر بدامان نرسد دست منت نیست عجبدست درویش همانا که بسلطان نرسد
۴
هر چه را مینگرم هست بعالم پایانشب هجر از چه ندانم که بپایان نرسد
صفحهٔ ۱ از ۳