خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۳۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از مردم چشم تو دل زلفت به یغما میبردجان دستمزد آن دزد را کز دزد کالا میبرد
۲
ترکی که از ملک دلم طاقت به یغما میبردترک نگاهش یکتنه یغما ز تنها میبرد
۳
از غمزه غارتگرش یرغو به سلطان میبرمبیباک بین کز چابکی دل بیمحابا میبرد
۴
گفتم به خالش کی سیه بگریز از این آتشکدهگفتا در آتش جایگه هندو به عمدا میبرد
صفحهٔ ۱ از ۳