خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۴۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنان پیش رخت مهر منیر از تاب میافتدکه در مهتاب وقتی کرمکی شبتاب میافتد
۲
رگم ببریدی و پیوند جان شد با تو محکمترکه گفت این رشته مهر و وفا از تاب میافتد
۳
بود این بحر عشق ای نوح زین ورطه کناری کنکه آخر کشتیت از لطمه در گرداب میافتد
۴
چرا آتش به جان دارد دلم از لعل پرتابتعلاج خسته سوا اگر عناب میافتد
صفحهٔ ۱ از ۳