→ گلستانسعدی
سعدی
باب هشتم در آداب صحبت
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
حکمت شمارهٔ ۴۱اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.←حکمت شمارهٔ ۴۲نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست. کار اندرون دارد نه پوست.←حکمت شمارهٔ ۴۳هرکه با بزرگان ستیزد، خون خود ریزد.←حکمت شمارهٔ ۴۴پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر، کار خردمندان نیست.←حکمت شمارهٔ ۴۵ضعیفی که با قوی دلاوری کند، یار دشمن است در هلاک خویش.←حکمت شمارهٔ ۴۶بی هنران، هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند. یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید، به خبثش در پوستین افتد.←حکمت شمارهٔ ۴۷گر جور شکم نیستی، هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی.←حکمت شمارهٔ ۴۸مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.←حکمت شمارهٔ ۴۹هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد دشمن خویش است.←حکمت شمارهٔ ۵۰کشتن بندیان تأمل اولی تر است، به حکم آن که اختیار باقیست: توان کشت و توان بخشید. و گر بی تأمل کشته شود، محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد.←حکمت شمارهٔ ۵۱حکیمی که با جُهّال دراُفتد توقعِ عزّت ندارد وگر جاهلی به زبانآوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگیست که گوهر همیشکند.←حکمت شمارهٔ ۵۲خردمندی را که در زمرهٔ اجلاف سخن ببندد شگفت مدار، که آواز بربط با غلبهٔ دهل بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند.←حکمت شمارهٔ ۵۳جوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد، همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و، تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد، با خاک برابر است و قیمت شَکَر نه از نی است ، که آن خود خاصیت وی است.←حکمت شمارهٔ ۵۴مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید.←حکمت شمارهٔ ۵۵دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.←حکمت شمارهٔ ۵۶عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گُربز. رای بیقوّت مکر و فسون است و قوّت بیرای جهل و جنون.←حکمت شمارهٔ ۵۷جوانمرد که بخورد و بدهد، به از عابدی که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوات از بهر قبول خلق داده است، از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است.←حکمت شمارهٔ ۵۸اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد. یعنی آنان که دست قوّت ندارند، سنگ خرده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند.←حکمت شمارهٔ ۵۹عالِم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دو طرف را زیان دارد: هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم.←حکمت شمارهٔ ۶۰معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوبتر؛ که علم سلاح جنگ شیطان است و خداوندِ سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد.←حکمت شمارهٔ ۶۱جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم.←حکمت شمارهٔ ۶۲شیطان با مخلصان برنمیآید و سلطان با مفلسان.←حکمت شمارهٔ ۶۳هر که در زندگانی نانش نخورند، چون بمیرد نامش نبرند.←حکمت شمارهٔ ۶۴درویش ضعیفحال را در خشکی تنگسال مپرس که «چونی؟»، الا به شرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.←حکمت شمارهٔ ۶۵دو چیز محال عقل است: خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.←حکمت شمارهٔ ۶۶ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری.←حکمت شمارهٔ ۶۷به نانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا هست برسد.←حکمت شمارهٔ ۶۸صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد.←حکمت شمارهٔ ۶۹توانگر فاسق کلوخ زراندود است و درویش صالح شاهد خاک آلود. این دلق موسی است مرقع و آن ریش فرعون مرصع.←حکمت شمارهٔ ۷۰شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب.←حکمت شمارهٔ ۷۱حسود از نعمت حق بخیل است و بندهٔ بی گناه را دشمن میدارد.←حکمت شمارهٔ ۷۲تلمیذ بی ارادت عاشق بی زر است و روندهٔ بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانهٔ بی در←حکمت شمارهٔ ۷۳مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوب است نه ترتیل سورت مکتوب.←حکمت شمارهٔ ۷۴یکی را گفتند: عالم بی عمل به چه ماند؟←حکمت شمارهٔ ۷۵مردِ بی مروت زن است و عابدِ با طمع رهزن.←حکمت شمارهٔ ۷۶دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید: تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته.←حکمت شمارهٔ ۷۷خلعت سلطان اگر چه عزیز است، جامهٔ خُلقانِ خود به عزت تر، و خوانِ بزرگان اگر چه لذیذ است، خردهٔ انبانِ خود به لذت تر.←حکمت شمارهٔ ۷۸خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب، دارو به گمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن.←حکمت شمارهٔ ۷۹هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد، به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد.←حکمت شمارهٔ ۸۰یکی از لوازم صحبت آن است که خانه بپردازی یا با خانه خدای در سازی.←