شعر را زندگی کن
عطار

باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۸۱ای شمع! برو که سوختن حدّ من است←شمارهٔ ۸۲ای شمع! تُرا ز سوز محروم کنند←شمارهٔ ۸۳ای شمع! تویی علی الیقین دشمنِ تو←شمارهٔ ۸۴ای شمع! چو از آتش افسر کردی←شمارهٔ ۸۵ای شمع! اگرچه مجلس افروخته‌ای←شمارهٔ ۸۶ای شمع! چو تو هیچ کس آشفته ندید←شمارهٔ ۸۷ای شمع! مگر چنان گمانْت افتادست←شمارهٔ ۸۸از آه دلم کام و زبان میسوزد←شمارهٔ ۸۹ای شمع! بلا در تو اثر خواهد کرد←شمارهٔ ۹۰در شمع نگاه کن که جان میسوزد←شمارهٔ ۹۱شمع است که همچو سرکشی میخندد←شمارهٔ ۹۲شمعی که به یک دو شب فرو میگذرد←شمارهٔ ۹۳ای آتش شمع سوز ناساز مشو←شمارهٔ ۹۴ای شمع! دمی از دل مضطر میزن←شمارهٔ ۹۵در عشقِ تو عقل و سمع میباید باخت←شمارهٔ ۹۶ماتم زدهٔ تو جانِ سرگشتهٔ ماست←شمارهٔ ۹۷روی تو که عقل ازو خجل میآید←شمارهٔ ۹۸چون شمع ز سوختن دمی دم نزنم←شمارهٔ ۹۹تا از سر‍ زلفت خبرم میماند←شمارهٔ ۱۰۰من شمع توام که گر بسوزم صد بار←شمارهٔ ۱۰۱بر بوی وصال میدویدم همه سال←شمارهٔ ۱۰۲پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند←شمارهٔ ۱۰۳در اشک خود از فرقت آن یار که بود←شمارهٔ ۱۰۴گفتم:‌جانا! عهد و قرارت این است←شمارهٔ ۱۰۵دل بی غم دلفروز نتوان آورد←شمارهٔ ۱۰۶دی میگفتم دستِ من و دامنِ او←شمارهٔ ۱۰۷امروز منم فتاده زان دلکش باز←شمارهٔ ۱۰۸چون نیست امید غمگسارم نفسی←شمارهٔ ۱۰۹ای شمع! کسی که چون تو آغشته بود←شمارهٔ ۱۱۰ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسی←شمارهٔ ۱۱۱ای آتشِ شمع بر تنِ لاغرِ او←شمارهٔ ۱۱۲چون شمع یک آغشتهٔ تنها بنمای←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth