خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۷۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا که بر طور دل این آتش سودا زدهایمآتش غیرت بر سینه سینا زدهایم
۲
رشته و سبحه زنّار گسستیم ز همدست تا در خم آن زلف چلیپا زدهایم
۳
تا که در گلشن عشق تو نواسنج شدیمطعنها بر گل و بر بلبل شیدا زدهایم
۴
بحر عشق است و به کشتی نتوان کرد عبوراز پی گوهر مقصود به دریا زدهایم
صفحهٔ ۱ از ۳