شعر را زندگی کن
خلوتی با آشفتهٔ شیرازی

شمارهٔ ۸۹۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا به کی ای چشم مست فتنه برانگیختندست نگارین بس است از پی خون ریختن
۲
خون خود آخر به خاک بر درت آمیختمبا تو میسر نشد گرچه برآمیختن
۳
توسن نازت چو شد رام به میدان حسنگرد ز هستی خلق بایدت انگیختن
۴
چشم تو بست از مژه راه به اهل نظرجز به خم زلف تو کو ره بگریختن
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth