خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۹۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلا مسافرت از این دیار ویران کنبه کوی دوست چو مجنون سری به سامان کن
۲
ز انس آدمیانت به غیر وحشت نیستچو وحشیان تو قراری ز نوع انسان کن
۳
طبیب نیست درین شهر بند و تو رنجورپی علاج خود ای دل تو فکر درمان کن
۴
تو راز کسوت صحبت به جز ملال نخواستبیا و خویشتن از این لباس عریان کن
صفحهٔ ۱ از ۳