خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۹۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گرنه زشکر و نمک آمیخت کام تواین چاشنی که ریخته اندر کلام تو
۲
در کام اژدها شدن آسان بود بسیای دل شود چو آن لب شیرین بکام تو
۳
گفتی که بوی خون زچه دارد نسیم باغگویا رسیده بوی دلم بر مشام تو
۴
ترسم بره نسیم بر اغیار بگذردکو محرمی که تا بگذارم پیام تو
صفحهٔ ۱ از ۳