خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۹۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم از سلسله زلف تو دارم گلهایزیر لب خندهزنان گفت چه بیحوصلهای
۲
کاکل و زلف تو پیوست به هم سلسلهایزد به بطلان تسلسل خط تو باطلهای
۳
همرهان در سفر عشق بسی بگریزندبازگشتند و نبردند به سر مرحلهای
۴
نه گمانم ز کمند تو رهایی طلبدوحشیای را که به پایش بنهی سلسلهای
صفحهٔ ۱ از ۳