خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در آشوب جهان، کشتی پر از صهباست مستان رادریغا نوح کو، تا بنگرد سامان طوفان را
۲
ز خم خسروی مگذر کزو گل می توان چیدنبه فرق خسروان زن، لاله ی کوه بدخشان را
۳
صدف نبود که از گرداب در چشم تو می آیدکه دریا از بخیلی می خورد در آستین نان را
۴
ندارد شیر در پستان ز پیری دایه ی دولتکه خاتم می مکد چون طفل انگشت سلیمان را
صفحهٔ ۱ از ۵