خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک شب از بخت زبون شمعی نشد همدوش مابرنخیزد صبح جز خمیازه از آغوش ما
۲
در محبت تا حدیث پندگویان نشنودمغز سر چون شیشهٔ می پنبه شد در گوش ما
۳
نکهت گل بیخودی میآورد دیوانه رابوی او آورد باد و برد عقل و هوش ما
۴
خامی از کار جهان، مستان چو آتش میبرندباده گردد پخته در میخانهها از جوش ما
صفحهٔ ۱ از ۲