خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۱۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میشناسم چشم او را، طرفه مست کافریستدیدهام مژگان شوخش را، عجب تیرآوریست
۲
قوت بازوی غم را بین کزو عاجز شدهستمی که هر برگی ز تاکش پنجهٔ زورآوریست
۳
از تهیدستی به مقصد ره نیابد نالهامنخل چون بیبرگ شد، هر شاخ تیر بیپریست
۴
از پریشانی چه پروا آن سعادتپیشه راکز هنرمندی هر انگشتش به کف شاخ زریست
صفحهٔ ۱ از ۲