خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۱۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حاجت به گل ندارد، آن سر که کج کلاه استدر خواب حیف باشد، چشمی که خوش نگاه است
۲
از کوی عشق نتوان غافل گذشت، کانجاچون آفتاب، سرها بسیار بی کلاه است
۳
گر رو نهد به گلشن، ور جا کند به گلخنچیزی نمی توان گفت، دیوانه پادشاه است
۴
دربسته نیست دل را بر روی دشمن و دوستاز هر طرف که آیی سوی خرابه، راه است
صفحهٔ ۱ از ۲