خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۱۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شوق دام زلف او دلگیر باغم کرده استبی رخ او، صحبت گل بی دماغم کرده است
۲
بلبل و پروانه می جوشد به هم در محفلمعشق گویی روغن گل در چراغم کرده است
۳
داغ دل از مستی ام افزود، گویی روزگارلاله را افشرده و می در ایاغم کرده است
۴
چون فتیله هیچ کس بر مدعای خود نسوختعیش این آتش به جان افتاده، داغم کرده است!
صفحهٔ ۱ از ۲