شعر را زندگی کن
خلوتی با سلیم تهرانی

شمارهٔ ۱۸۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
باز برقی را نظر بر خرمنم افتاده استاشک خونین را رهی بر دامنم افتاده است
۲
یک سر مویم ز آسیب جنون آسوده نیستچاک بر هر رشته ی پیراهنم افتاده است
۳
آخر از کوتاهی خود، بخیه ی زخمی نشدرشته ی گوهر ز چشم سوزنم افتاده است
۴
طوطی ام، وز بینوایی همچو طوق فاختهرفتن هندوستان بر گردنم افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth