خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۲۰۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای خوش آن آزاده ای کو در به روی کام بستدیده از نظارهٔ این باغ، چون بادام بست
۲
از ضعیفی، قوت بی طاقتی با من نماندناتوانی بر من آخر تهمت آرام بست
۳
با وجود آنکه لبریز شرابم، از خماریک دم از خمیازه نتوانم دهن چون جام بست
۴
صید صیادی نگردیدیم، تا کی می توانخویش را همچون گره بر حلقه ی هر دام بست
صفحهٔ ۱ از ۲