خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۲۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پنجهٔ عشقم دگر قفل فغان پیچیده استهمچو شمعم شعلهای بر استخوان پیچیده است
۲
گر نمی خواهد کند گل آتش خس پوش ماباز این دود از کجا در آشیان پیچیده است
۳
ترک چشمت می برد مرغ دلی بهر کبابباز تا دست کدامین ناتوان پیچیده است
۴
همچو لعل از سنگ خیزد گوهر نایاب وصلکوهکن همچون صدا بر کوه ازان پیچیده است
صفحهٔ ۱ از ۲