خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۲۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرجا نشسته، بی سروسامان نشسته استنقش دلم به عشق، پریشان نشسته است
۲
رفت از برم چو یار، تماشای گریه کندریا بود خموش چو طوفان نشسته است
۳
از دل اثر نماند [و] غم او همان به جاستبر باد رفت خانه و مهمان نشسته است
۴
از بس فشرده ام به هم از جور روزگاردندان من چو بخیه به دندان نشسته است
صفحهٔ ۱ از ۲