خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۲۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان می که باغ را رخ او در پیاله ریختچون گرد سرمه، داغ ز دامان لاله ریخت
۲
پیچیده است بس که ازان زلف تابداربر خاک مشک سوده ز ناف غزاله ریخت
۳
در محفلی که بود درو ساقی آفتابدرد شراب حسن تو در جام هاله ریخت
۴
خوبان شهید او شده اند، این شراب نیستساقی ز شیشه خون پری در پیاله ریخت
صفحهٔ ۱ از ۲