خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۳۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خونم از دوری می در تن لاغر خشک استچون گل آینه ام ریشه ی جوهر خشک است
۲
حیرت از این همه سامان سرشک است مراکه به چشمم مژه چون دست توانگر خشک است
۳
عشق بحری ست کز آلودگی کام دروچون پر و بال بط اندام شناور خشک است
۴
چه عجب گر خبر ما به عزیزان نرسدنامه چون خشک بود، بال کبوتر خشک است
صفحهٔ ۱ از ۲