خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۳۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شکوه ی احباب را نتوان به خود مشکل گرفتتا زبان باشد، نمی باید سخن در دل گرفت
۲
بیخودی در وصل از من انتقام خود کشیدداد دل از کشتی ما موج در ساحل گرفت
۳
عشق از قید گرانجانی مرا آزاد کردهمچو برق از جا جهد، آتش چو در کاهل گرفت
۴
زان بود در حشر از اجر شهادت بی نصیبکز تپیدن خونبهای خویش را بسمل گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲