خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۳۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بجز نسیم که آن زلف تابدار شکستنخورده است سپاهی ز یک سوار، شکست
۲
نمی شود به شکست کسی دلم راضیشکست رنگ به رویم، اگر خمار شکست
۳
به سوی باغ اگر پا گذاشتم بی توز سرگرانی هر غنچه، شاخسار شکست
۴
ز مومیایی می کی درست می گردد؟که همچو غنچه دلی دارم و هزار شکست
صفحهٔ ۱ از ۲