خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۳۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوش آن عاشق که خون از دیدهٔ نمناک او ریزدچو لاله داغ دل از سینهٔ صد چاک او ریزد
۲
به زاهد جام می را چون توان دادن، ستم باشدکه بعد از مرگ هم کس جرعه ای بر خاک او ریزد
۳
من آن صحرای آتش خیز را مانم که از خشکیشرر چون شبنم از جنبیدن خاشاک او ریزد
۴
بیا زاهد که در ساغر شرابی هست مستان راکه کوثر آب نتواند به دست تاک او ریزد
صفحهٔ ۱ از ۲