شعر را زندگی کن
خلوتی با سلیم تهرانی

شمارهٔ ۴۰۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دلم آشفتگی در کار هرکس دید، می‌لرزدچو شمع صبح می‌میرد، دل خورشید می‌لرزد
۲
گدای عشق خون دل چو در پیمانه می‌ریزدز موج رشک، می در ساغر جمشید می‌لرزد
۳
شکوهی ناتوانان را به چشم خصم می‌باشدز بیم سینه‌ام خنجر چو برگ بید می‌لرزد
۴
ز بوی پیرهن بردن زلیخا آنچنان داغ استکه چون برگ گل از هرجا نسیمی دید می‌لرزد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth