خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۴۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه پروای گلستان و سر و برگ چمن داردچو غنچه آنکه گلشن در درون پیرهن دارد
۲
چنان از حلقه ی زلف تو باد صبح مشکین استکه پنداری گذر بر ناف آهوی ختن دارد
۳
اسیر عشق را بر زندگانی اعتمادی نیستکه هر جامه که پوشد، تار چندی از کفن دارد
۴
ندارد مومیایی سود، پیر ناتوانی راکه در هر عضو همچون زلف خوبان صد شکن دارد
صفحهٔ ۱ از ۲