خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۴۲۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رسید آن مست و از گردن صراحی در بغل داردسوار است و گلستان را سمندش بر کفل دارد
۲
ز دست چشم مست او عجب گر جان توان بردنکه مژگانی به خونریزی چو شمشیر اجل دارد
۳
مرا از اهل مجلس رشک بر فانوس می آیدکه هر شب تا به وقت صبح، شمعی در بغل دارد
۴
اگر از می خمی یا شیشه ای یابد چه خواهد شددماغ ما که از پیمانه ای بیم خلل دارد
صفحهٔ ۱ از ۳