خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۴۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گل ز بویت در گلستان لاف شاهی میزندلاله از داغ تو بر گلها سیاهی میزند
۲
بس که بازار گرفتاری ز عشقت گرم شدمخرغ خود را مضطرب بر دام ماهی میزند
۳
با وجود ناتوانی، عاجز کس نیستیمشمع ما سیلی به باد صبحگاهی میزند
۴
گوید از سرو چمن، بالای من موزونتر استحرفهای راست با این کجکلاهی میزند
صفحهٔ ۱ از ۲