خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۴۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
همچو شمعم آتش از مژگان به دامن میچکداشک در ویرانهام از چشمم روزن میچکد
۲
خویش را کشتم ز شوق دلخراشی عاقبتخون من از ناخنم چون تیغ دشمن میچکد
۳
آنکه زخمم دوخت، آگه نیستم از حال اواین قدر دانم که خون از چشم سوزن میچکد
۴
آب بر آتش زدن، کار بتان هند نیستکز سر هر مویشان، چون شمع، روغن میچکد
صفحهٔ ۱ از ۲