خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۵۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فلک دایم به قصد مردم وارسته میگرددچو صیادی که در دنبال صید خسته میگردد
۲
درین گلشن مرا بر سادهلوحی خنده میآیدکه دارد مشت خاری وز پی گلدسته میگردد
۳
ز بیتابی سوی مقصود نتواند کسی ره بردپی اسباب خانه، دزد ازآن آهسته میگردد
۴
ز حرف او زبان من مددکار سخنچین استچو آن نخلی که شاخ او تبر را دسته میگردد
صفحهٔ ۱ از ۲