خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۵۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه همین نازش مرا منع از رخ او میکندهر گره در زلف، کار چین ابرو میکند
۲
بیدماغی کرده است از بس که حالم را خرابحیرتی دارم که گل را چون کسی بو میکند؟
۳
چون گل رعنا رخش با لاله هرجا چهره شدرنگ روی زرد من هم، پشتی او میکند
۴
در تمام عمر سازد جمع، برگ سوختنزندگانی این چنین باید که هندو میکند
صفحهٔ ۱ از ۲