خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۵۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از بزم می چو آن قد رعنا بلند شدآتش چو شمع از سر مینا بلند شد
۲
از بس به سینه ی آه شکستم ز بیم اودودم چو مجمر از همه اعضا بلند شد
۳
پهلو به بستری که نهادم، ز سوز دلآه و فغان ز صورت دیبا بلند شد
۴
دیوانگان او چو خس و خار می دوندتا دست گردباد ز صحرا بلند شد
صفحهٔ ۱ از ۲