خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۵۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کسی کو تا ز کار اهل همت سر برون آردبرد سر در کلاه فقر و از افسر برون آرد
۲
فلک می گیرد آخر هرچه می بخشد، عجب نبودکه موج آب را چون رشته از گوهر برون آرد
۳
به زر دفع حوادث می توان کردن درین گلشنولی کو فرصت آن کز بغل گل زر برون آرد
۴
فلک از گریه ام در آب پنهان شد، نمی دانمکه آخر از کجا سر همچو نیلوفر برون آرد
صفحهٔ ۱ از ۲