خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۶۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خروش فتنهای از روزگار میآیدچو بانگ سیل که از کوهسار میآید
۲
صفای دل طلبی، چشم از جهان بربندکه رخنهایست کز اینجا غبار میآید
۳
ز چوب عود بود کشتی فناطلبانکه هرچه غرق شود زان، به کار میآید
۴
جنون ز سبزهٔ خط تو در سرم گل کردکه از خزان تو بوی بهار میآید
صفحهٔ ۱ از ۲