خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۷۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عقل نگذارد مرا یک دم ز دردسر خلاصرهزنی کو تا مرا سازد ازین رهبر خلاص
۲
جان شود آسوده، هرگه دل قبول عشق کردمی شود، چون صاف شد آیینه، روشنگر خلاص
۳
همچو گل مشت زری دادم، خریدم خویش راچون به غیر از این توان شد زین چمن دیگر خلاص؟
۴
چند در قید زمین وآسمان باشد کسیتا صدف برپاست، مشکل گر شود گوهر خلاص
صفحهٔ ۱ از ۲