خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۸۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هوای توست در سر، سایهٔ گل را نمیدانممرا روی تو میباید، گل و مل را نمیدانم
۲
چو مجنون من به کوی عاشقی میآیم از صحراتبسم را نمیفهمم، تغافل را نمیدانم
۳
چو موج چشمهٔ کوثر، ز آلایش پر بلبلیقین پاک است، اما دامن گل را نمیدانم
۴
درین دریا چو موجم خضر میراند به آب آخرز بس هر لحظه میگوید ره پل را نمیدانم
صفحهٔ ۱ از ۲