خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که بگذارد زشرم آن مه جبین آیینه راهمچو آب از دست ریزد بر زمین آیینه را
۲
پاک طینت قانع است از صاف لذتها به دردموم باشد خوبتر از انگبین آیینه را
۳
در کف هر کس که باشد صفحهٔ تصویر اوستگشته از بس عکس رویش دلنشین آیینه را
۴
می نماید عارضش از حلقهٔ زلف سیاهیا نشانیده است بر انگشترین آیینه را
صفحهٔ ۱ از ۲