خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۱۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دارد همیشه عشق سخن ناتوان مرادر تاب و تب چو شمع فکنده زبان مرا
۲
در تنگنای جسم ز ضبط فغان شکافتمنقاروار هر قلم استخوان مرا
۳
از خارخار ناوک مژگان او نماندجز استخوان و پوست به تن چون کمان مرا
۴
مصنونم از گداز محبت که افکندبر پای سرو یار چو آب روان مرا
صفحهٔ ۱ از ۲