خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۱۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بس دیوانگی کردم به یاد روی او شبهاز وحشت گشتهاند آشفته چون گیسوی او شبها
۲
مگر درمان تواند گشت درد احتیاجش راعرق چیند به دامن ماهتاب از روی او شبها
۳
جواب منکر روز قیامت چون توان گفتنبه چنگ آرند تار عمر اگر از موی او شبها
۴
خوش آن روشن دلی کز صافی فکرش توان چیدنگل خورشید از آیینهٔ زانوی او شبها
صفحهٔ ۱ از ۲