خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۲۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل که از بالای چشمت در گناه افتاده استیوسفی از پهلوی اخوان به چاه افتاده است
۲
بر فلک آهی که امشب برق جولان گشته بودکز شفق آتش به جان صبحگاه افتاده است
۳
سایهٔ ابروست بر پشت لب میگون یاریا غبار سرمه زان چشم سیاه افتاده است
۴
می توان دریافت داغ خواری روی طلبزین کلف هایی که بر رخسار ماه افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲