خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۲۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گرنه اشک از دیده در هجران یار افتاده استگوهر است اما زچشم اعتبار افتاده است
۲
دوختم تا چشم خواهش بر گل رخسار یاربخیهٔ رسوایی ام بر روی کار افتاده است
۳
نقش پا در اضطراب از شوخی رفتار اوستیا دل است این کز پی او بی قرار افتاده است
۴
شکر کز بیداد چشم او چنین افتاده اموای بر بی طالعی کز چشم یار افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲