خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۲۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل به غیر از باده زار و ناتوان افتاده استچارهٔ کارش همین آتش به جان افتاده است
۲
تا دلم در فکر رخسار بتان افتاده استهمچو مینای میاش آتش به جان افتاده است
۳
هر کرا نبود به رنگ ماه از دریوزه عارطشت رسوایی ز بام آسمان افتاده است
۴
بلبل نطقم ز جوش حیرت نور رخشهمچو شمع صبحگاهی از زبان افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲