خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۲۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از روی نو خط تو دل زار من شکفتچون نشکفد که سبزه دمید و چمن شکفت
۲
برداشت زلف را زبناگوش او نسیمدر باغ آروزی دل یاسمن شکفت
۳
بی او دلش زغنچه پر از خون حسرت استاز خندهٔ گل ارچه چمن را دهن شکفت
۴
فانوس سان زپهلوی یادش که در دل استگلهای نور باطنم از پیرهن شکفت
صفحهٔ ۱ از ۲