شعر را زندگی کن
خلوتی با جویای تبریزی

شمارهٔ ۲۹۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دیار غربتم آنجا بود که انجمن استبه هر کجا که زخود می کنم سفر وطن است
۲
هوای دیدنت از بس گرفته جا به سرمشب وصال توام هر نگه نفس زدن است
۳
چرا از چاشنی درد او بود محرومدلم که غنچه صفت پای تا به سر دهن است
۴
چنان تهی ز خود کاو کاو غم شده امکه پای تا به سرم چون حباب پیرهن است
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth