شعر را زندگی کن
خلوتی با جویای تبریزی

شمارهٔ ۳۶۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چشم از عارض او خون جگر اندودستدل سراسیمهٔ زلفش چو شرر در دو دست
۲
نیست جز آینهٔ صورت بی رنگی اوآنچه در دائرهٔ کون و مکا ن موجودست
۳
ناصحا! پاک سرشتا! زدل غم زده امدست بردار که این آبله خون آلودست
۴
قصر هستیش به امداد هواها برپاستچون حباب آنکه به یک چشم زدن نابودست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth