خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۴۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تپیدنها در دل میزند دلدار میآیدز خود رفتم سر راهی بگیرم یار میآید
۲
خرامت باز آیین بدن گلشن گشته است امشبکه بوی یوسف از پیراهن گلزار میآید
۳
به کام غیر چون میبینمت از دور مینالمچو آن بلبل که با گل بر سر بازار میآید
۴
توان با وسعت مشرب ملایم ساخت سرکش راچو راه سیل بر صحرا فتد هموار میآید
صفحهٔ ۱ از ۲