خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۴۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از بصیرت جوش اشکش بسکه فارغبال کردآفتاب از پردهٔ چشمم توان غربال کرد
۲
می کند با هستی حیرت نصیب بزم عشقدوری او آنچه در آیینه با تمثال کرد
۳
باده ام را ریخت بر خاک و مرا کشت از خمارمحتسب خون مرا آخر چنین پامال کرد
۴
در بهاران هر قدر بر مستی بلبل فزودجام گل را از شراب رنگ مالامال کرد
صفحهٔ ۱ از ۲